بچه ها من دخترمو که باردار بودم حالم خیلی بد بود و ماه های اخرهم بود و سنگینم شده بودم بعد جاری پسرش بستری شد بیمارستان منم با اون حال برای خودش و شوهرش غذا درست میکردم و میفرستادم هر روز تا مرخص شد..
بعد من زایمان کردم و دخترم بخاطر مشکلی که داشت نزدیک شش هفته بیمارستان بودم تنها بودم شوهرمم مآموریت بود و خانواده خودمم یه شهر دیگن ..جاری فقط یبار سوپ فرستاد و تمام..روزهای خیلی بدی برام بود اونروزها افسردگی بعد زایمان و بچم و دوری از همه نزدیکام..