دیشب با همسرم حرفم شد
راستش من با خانواده همسرم یه مشکل قدیمی داریم
پدرهمسرمم چهارماهه فوت شده و همسرم تازه تونسته خودشو از لحاظ روحی جمع و جور کنه
الانم یه ماهه که اومدیم شهر غریب و خیلی دور از خانواده هامون
و منم تازه متوجه شدم که یه ماهه بازدارم
برای تعطیلات عید رفتیم شهر خودمون و من ده روز موندم و همسرمم برگشت سر کارش
تازه برگشتم خونم دیشب همسرم داشت تلفنی با خانوادش خوش و بش میکرد وقتی قطع کرد من یه چیزی رو که چندوقت بود رو دلم بود به زبون اوردم گفتم اون چندروز که اونجا بودیم یه بار دعوتمون نکردن اصلا سراغ پسرمونو نگرفتن
یهو همسرم قاطی کرد داد زد ول کن کاری نداشته باش
من ناراحت شدم رفتم خوابیدم