2777
2789
عنوان

رابطه صمیمی شوهرم با دخترخالش

4578 بازدید | 162 پست

سلام.دوستان کمک میخاستم ازتون.من به شوهرم خیلی اعتماد داشتم الان مشکلم اینه که با دخترخالش بیش از اندازه صمیمی شده البته خودمم تا حدی مقصرم خودمم ازادش گذاشته بودم به دخترخالش میگفتم خونمون هرجور دوست داری بگرد(دختر خالش ی دختر داره و جدا شده از شوهرش)جوری شده که شوهرم جلوی من نازش میکنه بوسش میکنه یکبار باهاش صحبت کردم گفت دیگه اینکارو نمیکنم الان دیدم دوباره پیام میده یکسره عزیزم فداتشم میکنه این سری کلا باهاش سرسنگین شدم گفتم کلا قطع ارتباط کن نمیدونم کارم درسته یا ن.خیلی حساس شدم اخه شوهرم منو همه جوره محدود میکنه بعد خودش این رفتار و داره میگه چون مشکل داره و با ما خیلی راحته و از خانوادش طرد شده من کمکش کنم از اینورم هرچی باهاش صحبت میکنم فایده نداره و کار خودشو میکنه

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

نازش میکنه

بوسش میکنه

میگه فداتشم؟😐😐😐


دیوار کجاست؟....

از خانه قدم به دنیای بیرون بگذارید در حالی که زنانگیتان پشت در جامانده است، تا انسانی در جمع حضور یافته باشد و اندیشه و گفتار و رفتار او مورد توجه و احترام قرار بگیرد نه جلوه‌های زیبای جسم و زنانگی‌ اش.(امام موسی صدر)

تازه فک میکنی حساس شدی😳😳😳😳جرش بده

زندگی است دیگر گاهی خسته ت میکنه خیلی خسته ت میکنه،اونقدر ک دوست داری خودکارتو بذاری لای صفحات زندگیت وُ یه مدت بری سراغ خودت،هیچکیو نبینی باهیچکس حرف نزنی،حتی نفسم نکشی اما مشکل از اینجاست بعد ک برمیگردی میبینی یک نفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده و توهم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی گم میشی...و هیچی توی دنیا بدتر از این نیست ک ندونی کوجای زندگی هستی

اینم بگم که ما بچه نداریم و ۴ساله ازدواج کردیم و اینکه من رفتار بدی از دخترخالش ندیدم که بگم مقصر اونه و شوهرمم همش میگه ابجی منه ولی رفتار اش زننده شده

یا خدا اسید بریز رو خشتک دختر خالش و شوهرتم از خشتک دار بزن 

باز شوهر بی بهانه با ادایی کودکانه هیکل چون استوانه میکند غر غر به خانه یادم آید روز اول گردنش گج. دست و پا شل پیش بابا موش میشد سر خیش تا گوش می شد دختری افتاده بودم مهربان و ساده بودم نرم و نازک شاد و چابک چشمهایم همچوو آهو عطر موهایم چو شب بو می شنیدم از لب او : حرفهایی همچو جادو : من غلام خانه زادت جان دهم هر دم به یادت گر نیایی خانه ی من میگریزد روحم از تن بعد از آن گفتار زیبا خام گشتم من همانجا 😄 شد به پا جشن عروسی کیک و شام ودیده بوسی بعد از آن دیگر ندیدم هرگز آن اوقات بی غم قسمتم یک مرد جاانی اندکی لوس و روانی بی اراده همچو یابو پر خور و مغرور و پر رو هرکه کرد این دوره شوهر خاک بر سر گشت و حیران شد پشیمان شد پشیمان شد پشیمان 😂😂                     
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز