چشم
تويه سوئيت كارميكردم شب خوابيدم صبح پاشدم رفتم حموم قسمت خانوما،دقيق خاطرم نيست ولى فكركنم مردونه داشت تعميرميشدنميشداستفاده كرد حالانگوميخواسته فرداش واسمون گروه بياد،منم ازهمه جابيخبرتوحموم مشغول بودم كه يهوصداى چندتادختروشنيدم،يعنى چشتون روزبدنبينه،هردقيقه تعدادشونم بيشترميشد،يه عدشون مسواك ميزدن ويه عدشون هم ميخواستن دوش بگيرن،تعدادشون زيادبوداومدن درزدن,منم چيزى نگفتم كه آبروريزى نشه و همه هتل متوجه نشن😓تواون لحظه دلم ميخواست نامرئى بشم،خداخداميكردم زودتربرن تابتونم دربرم،صحبتاشونوميشنيدم اماخودم جيكم درنميومد😅،بالاخره اونقدرصبركردم تابرن واسه صبحونه،ديدم صدايى نميادسريع پريدم بيرون،امابازم دوسه تادخترروى راه پله هاديدنم وخندشون گرفت،خداييش بدشرايطى بود،خداآبرومونگه داشت😅