دوسال هست نرفتم خون جاری ومادروشوهرم بخاطر زایمان وبعدش کرونا ....جاریم اونجا دعوتم کرد رفتم ی جاری دارم با مادرشوهرم زندگی میکنه کمرش دیسک داره من تمام کارای خون روانجام دادم چون شدید درد داشت اون یکی جاری اومد مگه نوکری قدرتو نمیدونن خانمانه رفتارکن منم گفتم رفتارم بخودم مربوطه نظری نخواستم ازت ..شب دعوتم کرد غذا ب دخترم دادم چنان با ولع میخورد چون اونجا بچه های جاریم کوچیک بودن باهاش غذا خوردن سیرنشد گفت دخترت چرا اینقدر گرسنه اس مگه توخونه غذا نداشتن منم گفتم بچه جاریم باهاش غذا خوردن یهو توپید وای الان بهشون میگم نفهم هست مهمون داری بلدنیستن منم گفتم خودم زبون دارم اگ بگی منم میگم میخواد بین ما شکرآب کنی یهو دیدم نیستم رفت بیرون ..که یهو شوهرم اومد چنان عصبی چی به این گفتی مگه گرسنه موندین منم گفتم نه چطور تاحالا شوهرم یه کلمه بی ادبی بهم نگفته یهو گفت بی عقل 😔. خلاصه جاریم رو صدا زدم حرف زدم شوهرم حسابی باهاش دعوا کرد گفت کمتر باهاش حرف بزن خونت کم میایم دیگ حالا گفتم آدم شده یهو گفت الان نمیگم ی چند وقت دیگ میرم خون مادرشوهرت میگم بلد نبودی مهمون دعوت کنی عروست مثل خر کارکرده 🥴. یهو منم عصبی شدم همه چی رو به مادرش زنگ زدم گفتم دخترت رو جمع کن حالی نمیشه الان اومده گریه میکنع چراب اونا زنگ زدی،. من مقصرم واقعا🤦