یه باغی بابای من بنده خدا داره ک همونجا داره زندگی میکنه ب دوستش رفیقش هر کی رسید میگه بلند شو بیا باغ پدر زنم....
فردا جاریمو داداششو دعوت کرده چیزی نگفتم....
حالا دوستش زنگ زده ک ما هم بیاییم با داداشمو زن و بچه هام... حالا همشون مشروب خور عرق خور سیگار کش.... جلو هر کی شد تو ساختمان سیگار میکشن.... بعد بنده خدا بابای من با خواهرم ک افسردگی داره تو باغن.... بابام فوق العاده مخالف سرسخت دود و دم و سیگار و مشروبه....
حالا گفتم اون ها نیان قهر کرد....