ماهم دوست بودیم شوهرم منو دیده بود برا بار اول توخیابون خودش میگه همون لحضه عاشقت شدم باتمام وجودم گفتم خدایا میشه این مال من شه بعد هی میومد شماره بده من نمیگرفتم بدوبیراه میگفتم بهش هی میومد از پیشم رد میشد میگف بخدا من خیلی دوست دارما منم بهش فوش میدادم تااینکه اینقد رفتو آمد تا اینکه رازی شدم شمارشو گرفتم همون باراول گفتم من دوست ندارم گف ولی من یه کاری میکنم عاشقم بشی همینم شد الانم یه دختر پنج ساله داریم