خسته شدم هروقت با شوهرم بحثم میشه میگه ناراحتی بیام عین کیسه زباله پرتت کنم خونه ننت ،
میگه تو ی اشغالی غرور نداری وگرنه جول و پلاست جمع کرده بودی گم میشدی ،
کاری به این حرفا ندارم ، مادرم سنش بالاس مریض خیلی حرص میخوره اگر همچین شوکی بهش وارد شه تمومه ، منم جایی جز خونه مادرم ندارم ک برم ، شوهرم ازین قضیه سو استفاده می کنه
بعد از چندروز ک اتیشش میخوابه یادش میره چیا بارم کرده و چه دلی ازم شکسته من میمونم و ی عالمه دلخوری