پسر همسایمون عاشقم شده، منم وقتی اینو فهمیدم باهاش کات کردم. آخه از بچگی باهاش بودم. هر موقع میبینمش یه ترس عجیبی میاد سراغم آخه یه بار تو درباره واتساپ اش نوشته بود خداروشکر که تمومش کرد و نفرت شدیدی دارم ازش و....... اون اوایل که کات کرده بودیم همش پیام میداد التماس میکرد که من هنوز دوست دارم و بیا همدیگه رو ببخشیم و از این حرفا..... میترسم تلافی کنه......
وقتی هم که میرم پایین ساختمون، از تو بالکن نگاهم میکنه، لعنتی خییییلی فضوله. شانس منم خوشتون طبقه پنجم و از اون بالاطرف همه چی؟ زیر نظر داره. یه بار مامانشو فرستاده بود خونمون که توروخدا بیا آشتی شون بدیم و مهدی افسرده شده و از این حرفا...... به مامانم هم گفته بود، من خونه نبودم