همین الان فکر کردم بابا حنانه صدای شیر آب میمومد از پله ها پایین رفتم رفتم دم در حموم صدا زدم بابامو بعد دست زدم به در در باز شد ولی ترسیدم رفتم ببالا دیدیم مامان و بابام خوابن
هفته ی پیشم حس کردم یکی موهامو میکشه خوابیدم بعدش دیدم پوست رونم میده بیدار شدم که حرکت کنیم بیایم شیراز ( الان شیرازیم)دیدم پام کبوده
دیشب مه گرفتگی سفید کنار پله دیدم😢😢😢😢😢😢😢😢