خیلی دلم گرفته تصمیم گرفتم داستان زندگیمو اینجا بگم که هم درد و دل کنم و هم راهنمایی ازتون بخوام.من تودوران نوجوانی با پسرای زیادی درارتباط بودم البته باهرکی بودم نهایتش دوماه بود بعدش تموم میشد همیشه دلم یه رابطه ی پایدارمیخواست تااینکه بعد از کلی آدم بالاخره با یه نفر آشناشدم توی سن ۲۳سالگی وقتی که دانشگاهم تموم شد.
قیمت آب معدنی تو سوپرمارکت چهارتومنه تو کافی شاپ ۸تومن همون آب توی فرودگاه ۲۰ تومن آب همون آبه فقط مکان و جاش عوض شده اگه دیدی جایی ارزشت و نادیده گرفتن جاتو عوض کن🤍🤍
عمو تهرونمون دیگ شیری شدع دلم ع مردم شیری پرع رفتارشون همع شیری طورع یکی میخاد اعصابمو شیری کنع انها ب من خندیدن چون متفاوت بودم من ب انها خندیدم چون همع مث هم بودن من حقیقتا رو میگم ب من چ حقیقتا تو جامع فحشع تنهایی عشقع وقتی خودمو دارم بقیع رو میخام چیکار? بعضی چیزا از بیرون سفیدع از درون سیا بعضیا يه جوري اصرار دارن که بايد بچشون پسر بشه، انگار سلسلهی پادشاهيش بدون پسر منقرض ميشه
اوایلش برام عادی بود ولی بخاطر رفتار خیلی خوبی که داشت بهش وابسته شدم. همیشه نازمو میکشید بهترین جاها و کافه ها منو میبرد. با بیرون نیومدنم مشکل نداشت کلا همه جوره هوامو داشت. برعکس آدمای قبلی زندگیم که همیشه ترکم کردن این خیلی دوسم داشت