امشب خونه مادر شوهرم بودیم گفته بود بهمون بیاین از صبح من چون فهمیدم اون نیومده خر کاریا ب من میرسه پیاز پوست کندن و اینا منم نرفتم شبم شد قبل ظرفا پاشدن رفتن منم نکردم گفتم وقتی نمیکنه چرا من با ی بچه خودمو اذیت کنم .ولی ی حس بدی دارم ی حس حسادت خاصی بش پیدا کردم نمیدونم چرا وقتی یاد دوران عقد مزخرف خودم میوفتم ک چقدر شوهرم منو ازار داد از همه چی بدم میاد برا ی مهمونی من باید تا ۳ نصف شب میشستم حتی تو حاملگی الان میبینم برادر شوهرم چقدر با زنش با خوبی رفتار میکنه . اصلا معطلش نمیکنه هیچ کس بش نمیگه بالا چشمت ابرو ا ولی من هر شب با گریه میخوابدیم از دست قوم شوهر