من تازه عروسم شوهرم میره دختر خواهر شوهرمومیاره خونمون توخونه بامن لام تا کام حرف نمیزنه همش میگه خستم ولی اونو میاره تا صبح بیدارمیمونه باهاش انقدر بهش محبت میکنه یکبار به من محبت نکرده صبح قرار بود برمخرید زنگزد هرچیاز دهنش دراومد به من گفت اخرش گفت ناراحتی ندارم بروخونه بابات الانم که اونو اورده منم باهاش سنگینرفتار میکنم حرف نمیزنم بنظرتون راه درستش چیه
یِکاری کردی با من که یِجوری شَم، یِکار کردی چِشات تمومِ عالَم شه یِکار کردی بگم بی تو نمیتونَم، یِکار کردی دِلَم از ریشه آدم شه شُدی قلب و تَن و روحَم، شُدی بال و پَر و جونَم، شُدی همه ی منظورَم. شُدی گرمایِ این خونَم، شُدی هرچی که میدونم و رو هر صحبتِت زومَم
«وقتی بچه هستی، مدام از تو میپرسند: «حالا فرض کنیم همهی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ میشی ماجرا فرق میکنه. آدمها بهت میگن: آهای. همه دارن میپرن تو چاه. تو چرا نمیپری؟!