من شدیییید.با شوهرم که دوست بودم خیلییی کادو میخرید واسم و همیشه بهترین جاها میرفتیم،تا اوایل نامزدی هم خمینطور انقدر همه گفتن خوش به حالت و چقدر خوبه تو کاره شوهرم یه مشکلی پیش اوند که تا یکسال نه کادویی که میتونست بخره نه جایی میرفتیم،
اره من پسرم خشکل بود از کوچیکی چشای درشت و موهای بورو پوست سفید تو سه سالگی چشمش کردن یه اتفاق خیلی الکی افتاد چشمشو از دست داد تا الان هر کی میبینتش حتی اگه غریبه باشه و برا اولین بار ببنه میگه پسرتون چشم خورده .یه یارم رفته بودیم روستای شوهرم اونجا یه طایفه ای هستن که به چشم شوری معروفن شوهرم یه توک پا رفت بیرون و اومد فقط سرشو گرفته بود و میگفت ای سرم گفت فلانی نگام کرد پسر خواهرشم رفت براش اسپند دود کرد در عرض پنج ثانیه بلند شد از جاش انگار نه انگار که سردرد داشت