من کار خاصی نکردم عزیزم سه تا دکتر متخصص به حتم گفتن باردار نمیشی منم خیلی دلشکسته بودم باورت نمیشه انقدر شرایطم بد بود که به همه چیز فکر میکردم و کلی داغون بودم وقت جراحی به ام دادن، یکیشون به ام گفت انقدر پیشروی بیماریت زیاده و بیشتر بدنتو درگیر کرده که آندومتریوزت نوعی سرطان خوش خیمه
از طرفی هم شش سال تمام همسرم بچه میخواست و من بخاطر شرایط کاریم و تحصیلی ام نه می اوردم حالا هم که دکترا آب پاکی رو ریختن رو دستم و گفتن دیگه بچه دار نمیشی
همون موقع بود که قید بچه رو از ته دل زدم اگر بگم خنده ات میگیره انقدر عذاب وجدان داشتم که حتی فکر جدایی و طلاقم کردم
کسی رو هم برای درد دل نداشتم همسرم بخاطر شغلش نصف ماه شهرستان بود و کم کم افسرده شده بودم
خانواده همسرمم انقدر زخم زبون میزدن که حد نداشت
مادرم هم بخاطر بیماریش چیزی مهمی ار بیماریم بهش نگفتم واصلاً نمیدونست مشکلم چیه و فقط میدید ناراحتم و میگفت توکلت به خدا اما من انقدر ناامید بودم که به هیچی فکر نمیکردم منی که خیلی مذهبی نبودم و فقط اعتقاد قلبی داشتم و به جز هفده رکعت نماز واجبم کار دیگه ای نمیکردم کارم فقط آیه الکرسی خوندن شده بود
و گاهی سر جانماز انقدر گریه میکردم که همونجا خوابم میبرد
چند روز قبل از جراحی متوجه شدم باردارم باورت نمیشه من واقعاً معجزه خدا رو دیدم
موقع سزارین هم یه تخمدان رو تخلیه کردن و کل چسبندگی ها رو درآوردن
و اون یکی هم ظرفیتش کاملاً اومد پایین و دیگه هیچ وقت برای پسرم نمیتونم خواهر یا برادری بیارم
الان دردهام مجدد برگشته ولی خب چاره ای نیست من به این بیماری عادت کردم و دیگه غصه نمیخورم میدونم خدا یه چیزایی رو میدونه که من اصلاً روحمم خبر نداره پس تسلیم محضش شدم امیدوارم خدا برای شما هم بهترین هارو رقم بزنه