من به خاطر مادرسختگیری که دارم،از بچگی خیلی بی اعتماد به نفس بار اومدم.همیشه هر کاری می کردیم از مثلا یه ظرف شستن ساده بگیر تا خرید کردن تا هررررر چیزی که فکرش رو کنی اون قبول نداشت و هی می گفت این چیه اون چیه
تا همین الان که ۳۳ سالمه یادم نمیاد واقعا یادم نیس یه بار بگه فلان کارت خوب بود یا حتی بگه تو زیبایی یا کوچک ترین تعریفی همیشه غر بوده و انتقاد
اما مساله ی اصلی اینه که دقیقا به خاطرهمین چیزها من به شدت تمام زودرنج بار اومدم. خب داستان این بود دیگه کم کم از بچگی دراومدم و بزرگ شدم. یعنی بچه که بودم هر وقت ایراد می گرفت گریه میکردم اما بزرگ تر که شدم مدام دعوا داشتیم.
می دونین؟یگه ظرفیتم پُرِ پر شده بود.یه حرف ساده اش که مثلا مواظب باش لیوان نشکنه باعث یه دعوا و جنگ بزرگ میشه
حالا اینا رو گفتم که بهتون بگم دیگه زورم به مامانم می رسه اما مساله اینه زورم به همه که نمی رسه!
کافیه کسی چیزی بگه که ناراحت شم وحشتناک خودمو آزار می دم.ساعت ها گریه می کنم....یهو مثل همین الان می بینی ساعت سه و نیمِ شبه و من دارم فکر می کنم و حرص می خورم چرا فلانی به من فلان جا اون جوری گفت!
دیروز اولین سالگرد پدرم بود. و رفتار یکی از اقوام با من خوب نبود. من خیلی دلم شکست و بعد رفتن شون ساعت ها گریه کردم و با مامانم دعوا کردم.
که تو چون بی احترامی می کنی همه با من این کارو می کنن.تقصیر توست.
هی مادر و خواهرم آرومم می کردن و من هی بیشتر دعوا می کردم و اشک می ریختم... یهو خواهرم تنش لرزید و لباش کج شد... انگشتاش سیخ شد و جمع نمی شد زنگ زدیم اورژانس گفت حمله ی عصبیه اما به خاطر کرونا نبریدش بیمارستان تا خوب بشه.
حالا دراز کشیده و من خیییییییلی ترسیدم.امامن فهمیدم مشکل اصلی من نداشتن اعتماد به نفس کافی و زودرنجیمه.من تا اینو برطرف نکنم،جدا ازاینکه خودمو وحشتناک آزار می دم، نمیتونم یه زندگی نرمال داشته باشم
دیگه این امشب خییییلی بهم ثابت شد.
بابامم که مرد دیگه همه چیز خیلی بدتر شد😔