مجبور بودم ادامع بدم چون تو رودربایستی با صاحب خونه بودم
دیگر از رفتن به دکتر زنان متنفرم اصلا خاطرات خوبی ندارم هر چه خاطره است یاس و ناامیدی است دست خودم نیست هر بار که با تست منفی روبرو میشوم تمام آرزوهایم یکباره خاموش میشود،تا به کی اینهمه صبر؟؟ خسته ام از نگاه های پرسش گر دیگران 😔خدا کاری بکن🙏
خونه ی خالم بودم یه بار کشک بادمجون درست کرده بود همون لقمه ی اول یه مو پیدا کردم به روی خودم نیاوردم دوباره وسطای غذا یه موی درااااااز پیدا کردم شاید باورتون نشه ولی ادامه ی غذامو ریلکس خوردم
اگه آخر یه بحث جدی به نام کاربری من که فقط محض شوخی هست متوسل بشی،یه احمق به تمام عیاری