2777
2789
عنوان

همینجوری/

71 بازدید | 0 پست

دلم میخاد برگردم ب اون دوران ک اول صبح خوابالود امادع میشدم بعدش مامانم هول هولکی میومد تو اتاق میگف اخبار زیر نویس کرد دبستانا تعطیله بگیر بخاب/

یا اونموقع ک صب بیدارم میکرد میگف ی غافلگیری دارم برات بعدش منع خوابالو با ذوق میپریدم ک نکنع برام برف شادی خریدی؟اخع ارزوم بود..بعدش میگف ن برف شادی نیس  بهترش هس/

گف برو ب پنجره نگا کن و من حیاط ی دست سفیدو ک میدیدم بهترین لحظع عمرم بود/

یا اون لحظع ها ک شب میشد با ی لیوان شیر عسل میومد میگف بگیر اینو بخور بعدش بخاب/

یا اونموقع ک بهترین خبر عمرم این بود ک امادع شین بریم خونع خاله/

عادت کردن چیز خیلی عجیبیع .ی جوری عادت میکنیم ب نبودنا ک انگار از اول وجود نداشتن/

عادت کردم ک دیگ چهرع ماهتو نبینم/

همع میگن چقد سنگی چجور دلت برامون تنگ نمیش چجوریع ک ب نبودن هرکسی عادت میکنی و بودو نبود کسی مهم نیس برات اخع اونا نمیدونن ک من سخت ترین عادتمو ک نبود توعع  رو خیلی وقتع عادت کردم/

بزرگترین عادتمو تو بچگیم دووم اوردم/

من ادم عادت کردنم جوری ک  انگار چیزی یادم نمیاد /

من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792