گاهی از مادرم نا امید می شوم...
گاهی از پدرم...
در میان فامیل و دوست که هیچ احساس تتهایی و غربت می کنم...
گاهی همسرم پشتم را خالی می کند..
و روزی فرزندم مرا میگذارد و می رود...
چه کسی می ماند جز من و من!
گوشه های ذهنم نوری خفته است...
که وقتی از تمام این انسان ها بریدم توجهم را جلب می کند...
به نور نگاه می کنم از سر تنهایی با او صحیت می کنم
نور بزرگ و بزرگ تر می شود...
من با اوصحبت می کنم...
ذهنم پر از آن نور می شود...
دیگر به آدم ها پشت می کنم
آن ها به درد من نمی خورند...
آن ها در کار خود مانده اند...
دوباره برمیگردم با آن نور هم صحبت می شود
حال دیگر بزرگ شده است کمکم سر تا پایم را در بر میگیرد...
سبک می شوم و آرام پرواز می کنم ...
روی آسمان معلق می شوم...
همه نور شده ام...
و صدایب که میان من و آسمان به گوش می رسد..
تو برای منی!تو در آعوش منی!تو بنده ی منی!