2777
2789
عنوان

خسته ای...

43 بازدید | 2 پست

گاهی از مادرم نا امید می شوم...

گاهی از پدرم...

در میان فامیل و دوست که هیچ احساس تتهایی و غربت می کنم...

گاهی همسرم پشتم را خالی می کند..‌

و روزی فرزندم مرا می‌گذارد و می رود...

چه کسی می ماند جز من و من!

گوشه های ذهنم نوری خفته است...

که وقتی از تمام این انسان ها بریدم توجهم را جلب می کند...

به نور نگاه می کنم از سر تنهایی با او صحیت می کنم

نور بزرگ و بزرگ تر می شود...

من با اوصحبت می کنم...

ذهنم پر از آن نور می شود...

دیگر به آدم ها پشت می کنم

آن ها به درد من نمی خورند...

آن ها در کار خود مانده اند...

دوباره برمیگردم با آن نور هم صحبت می شود

حال دیگر بزرگ شده است کمکم سر تا پایم را در بر میگیرد...

سبک می شوم و آرام پرواز می کنم ...

روی آسمان معلق می شوم...

همه نور شده ام...

و صدایب که میان من و آسمان به گوش می رسد..‌

تو برای منی!تو در آعوش منی!تو بنده ی منی!


باران که شدی مپرس این خانه ی کیست!🌧🌧سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست!♥️♥

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792