هیچ قایقی ب یاد نمی اورد ک اب چطور در اغوشش گرفتع و گرداب چطور برهنه اش کردع/
از گلوله نمیپرسند از کجا امدع و معذرت هم نمیخواهد/
پس از من نپرس چرا دوستت دارم چون ن من میدانم ن تو/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/