از وقتی یادم میاد مامان و بابام مشکل داشتن. به صورت ارثی مامانم بیماری روحی داشت و سال به سال اوضاعش بدتر میشد. زمان که میگذشت رابطه والدینم بدتر میشد. نه عشقی بینشون بود نه احترامی. ولی تحمل میکردن که کنکور برادرم سر برسه و در آرامش کنکور بده. توی تمام این سال ها بابام دنبال کسی بود که بلافاصله بعد از کنکور جایگزین مامانم کنه. یکی از مراجعه کننده ها که رفت و آمد زیادی به محل کار پدرم داشت و خیاط هم بود نظرش رو جلب کرده بود، انرژی و نشاطش. و اینکه بالغ بر ۱۰ ساله که ازدواج کرده ولی بچه نداره( شک کرده بود که مشکلی بین زن و شوهر هست)حتی بهش پیشنهاد کار هم داد ولی چون شوهر اون خانم قبول نکرد نیومد سر کار(زن بابام). منم بی اطلاع از همه جا وارد این بازی شدم. شاید سوال واستون پیش بیاد که چطور من قاطی این ماجرا شدم؟ اینطور که بابام اصرار داشت هوا رو به سرما داره میره. امسال به جای اینکه پالتو بخری پالتو بدوز. من یه خیاط خیلی خوب سراغ دارم برو اونجا. هر چند وقت یه بار بابام مهربون میشد بهم کلی پول واسه خرید پارچه و خیاط میداد. میبردم خیاطی اون خانمه و برم میگردوند. کم کم سر صحبت رو باز میکرد باهام که ببین چه خانم خوب و سر حال و خوش سلیقه ایه، سعی کن ارتباطت رو باهاش بیشتر کنی. الحق والانصاف منم خوشم میومد. هم خوش سلیقه بود هم خوش سر و زبون دقیقا برخلاف مامان خودم. با هم بازار میرفتیم خرید میکردیم. تا اینکه بابام پیشنهاد داد دعوتش کن خونه واسه شام یا ناهار. این روال زندگیمون شده بود هر روز این خانم میومد خونه ما واسه شام و ناهار، هر جایی میخواستیم بریم باهامون میومد. جلوی بابام شال و روسری سر نمیزد. حتی باهاش دست میداد و گرم میگرفت
دقيقا امروز از صبح توي مغزم افتادع نكنه بابام زن بگيره😔😔 مامانم سه ماهه فوت شدت
خدا رحمتشون کنه. عزیزم بهترین زن دنیا هم باشه نمیشه. جای مادرو نمیگیره. این خانم به خودی خود زن بدی واسه پدر من نیست. ولی با من بد جور چپه. برادرمم چون اینده داره و برادرای علافشو بهشون کار میده باهاش خوبه. زیر بار نرو. بجنگ
من اون موقع فقط ۱۳ سالم بود. بدم میومد از حرکات خودش و بابام. اینکه اینقدر با هم راحتن. حتی وقتایی که نمیخواستم با این خانم ارتباط داشته باشم بابام دعوا راه مینداخت و مجبورم میکرد بهش زنگ بزنم و اینا. از درون میسوختم. تا اینکه یهو زنه ناپدید شد. گوشیش خاموش شد. جواب نمیداد. بعد از کلی زنگ زدن جواب داد گفت من طلاق گرفتم. رفتم خونه پدرم. فلان شهرستان. و ارتباطمون قطع شد. توی پوست خودم نمیگنجیدم که از شرش راحت شدیم. زمان سپری شد و موعد کنکور داداشم رسید. یه نتیجه دلخواه توی یه دانشگاه عالی. این شد که من و داداشم و مامانم رفتیم تهران. من چون راهنمایی بودم و درسام سبک بودن زیاد میومدم شهرستان پیش بابام.تو همین رفت و امدا متوجه پیامکای مشکوک بابام شدم. یه روز که پیامکو یادش رفته بود پاک کنه رفتم سر گوشیش و دیدم بلهههه زنه نرفته که هیچ شده معشوقه بابام. به هم قول و قرار ازدواج دادن. اون لحظه شکستم. داغون شدم. فقط جیغ زدم و زدم زیر گریه. بابام خواب بود بیدار شد. ترسید گفت چی شده. هر چی از دهنم در اومد بارش کردم. خواستم از خونه بزنم بیرون که نگهم داشت ارومم کرد. گفت باید صحبت کنیم. قانعت میکنم
من یک مادر بیمارهستم مادری ک با وجود بیماری تنها آرزوش دیدن عروسی دختر کوچولوهاش برام دعا کنید بیماریم پیشرفت نکنه تا دخترانم در اوج کودکی شاهد رنج کشیدن مامانشون نشن تا لبخند کودکانشون رو لباشون خشک نشه
برای رسیدن به فردی که دوستش دارم و عاشقشم صلواتی بفرستید😘😍 کاربری دومم (divinegirl79) توسط چندتا آدمای حسود و مریض سایت ترکیده شد و انشالله خدا به راه راست هدایتش کنه😂 دختر هتروکرومیایی که عاشق چشماشه و هیچوقت و اصلا و ابدا لنز نمیذاره 😂♥️ کاربری دومم همین امضام بود😊 هرکی تو این سایت از حرف رک من بدش میاد و با من مشکل داره بهتره وقتشو برای ریپلای کردن پست منو نذاره و وقتی برای ریپلای و اومدن تاپیک من تلف نکنین😉