دم مغربه میشه با دلای مهربونتون برام دعا کنید
یدونه صلواتم کافیه
انقد تو خونه موندم که مامانم گفت برو بیرون یه دوری بزن
رفتم دیدمش ...
خیلی سخت بود که عین دو تا غریبه شدیم واسه هم
نمیتونم فراموشش کنم
وسط خیابون گریم گرفت
حس میکنم دیگه حتی نمیتونم پامو از خونه بیرون بزارم...
دیگه نمیخوام زنده باشم...