هیچکس نمیدونه باچه زجری شبا میشینم تا صبح بشه
هیچکس به جز خدا نمیدونه که وقتی ساعت از ۷شب گذشت چجوری جنون میگیرم شب برام یه ترس واقعی شده
منی که این همه انگیزه داشتم این همه امید داشتم این همه ارزو همشون دست به دست هم دادن و ازم فرار کردن
هرجا میرم تاریک از هر راهی میرم بمبسته
منی که این همه اجتماعی بودم و حتی موقع درس خوندن باید تو جمع مینشستم الان فقط میخوام تنها باشم کسی نباشه حرف بزنه
مگه چند سال از عمرم گذشته
چرا منی که این همه انرژی داشتم الان حتی نمیتونم راه برم
چرا با این همه امید اینطوری شکسته شدم
چندماهی میشه با این چراها زندگیمو میگذرونم
چرا اینطوری شد چرا نشد چرا چرا چرا چرا
همش چراهای تلخ
منی که این همه میرفتم بیرون و شاد بودم
چرا ذوق اون نقاشی هایی که قبلا با عشق میکشیدم رو ندارم
چرا انگیزه ای برای هدفم ندارم
گناه آرزوهام چیه :)💔