2777
2789
عنوان

قضیه اینه که

| مشاهده متن کامل بحث + 159 بازدید | 20 پست

منم خیلی ناشیانه شروع کردم جواب دادن. اصلا نمیتونم سکوت کنم. گفتم درطول هفته مهدی هیچ کمکی به من نمیکنه. کل کمکش همینه فقط و اینکه پسرمو بعضی وقتا ببره دستشویی. همه کارمو خودم میکنم. تازه باباش هم من یادمه گوشت خرد می‌کرد. حبوبات هم حتی پاک میکرد( مادرشوهرم حبوبات زیاد میگیره همه رو یکجا پاک میکنه) 

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

شوهرم اشاره کرد هیچی نگو منم دیگه چیزی نگفتم. اما خیلی دلخور شدم. نمیدونم چرا اینجوری کرد دیوونه. 

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بعدش من گوشتا رو چرخ کردم و صبحانه رو هم حاضر کردم و خواهرشوهرام هم بیدار شدن از همه جا بی خبر صبحانه خوردن. کلا خانوادگی خوابشون خیلی سنگینه. نه از صدای دعوا نه از صدای چرخ گوشت بیدار نشدن

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

کلا سرسنگین شدم باهاشون تا رفتن. ولی مادرشوهرم خیلی ریلکس رفتار می‌کرد انگار نه انگار اتفاقی افتاده. میگه میخنده میگه. موقع رفتن هم اومد گفت دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت. نمیدونم چه جوری رفتار کنم باهاش

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

ناراحت بودم شوهرم اومد تو اتاق گفت حالا یه چیزی گفته فکر کرده من اذیتم. مهم اینه که من میدونم تو خودت همه کاری میکنی. اهل سواستفاده هم نیستی. گفت من به مامانم گفتم ثواب داره مرد به زنش توی کارا کمک کنه و من خودم دلم میخواد کمک کنم. اگه نکنم هم زنم هیچی نمیگه. این حرفاش یه کم آرومم کرد. واگلی نمیدونم چجوری باهاش رفتار کنم. تمام

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز