2777
2789
عنوان

قضیه اینه که

| مشاهده متن کامل بحث + 178 بازدید | 20 پست

منم خیلی ناشیانه شروع کردم جواب دادن. اصلا نمیتونم سکوت کنم. گفتم درطول هفته مهدی هیچ کمکی به من نمیکنه. کل کمکش همینه فقط و اینکه پسرمو بعضی وقتا ببره دستشویی. همه کارمو خودم میکنم. تازه باباش هم من یادمه گوشت خرد می‌کرد. حبوبات هم حتی پاک میکرد( مادرشوهرم حبوبات زیاد میگیره همه رو یکجا پاک میکنه) 

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

شوهرم اشاره کرد هیچی نگو منم دیگه چیزی نگفتم. اما خیلی دلخور شدم. نمیدونم چرا اینجوری کرد دیوونه. 

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

بعدش من گوشتا رو چرخ کردم و صبحانه رو هم حاضر کردم و خواهرشوهرام هم بیدار شدن از همه جا بی خبر صبحانه خوردن. کلا خانوادگی خوابشون خیلی سنگینه. نه از صدای دعوا نه از صدای چرخ گوشت بیدار نشدن

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

کلا سرسنگین شدم باهاشون تا رفتن. ولی مادرشوهرم خیلی ریلکس رفتار می‌کرد انگار نه انگار اتفاقی افتاده. میگه میخنده میگه. موقع رفتن هم اومد گفت دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت. نمیدونم چه جوری رفتار کنم باهاش

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 

ناراحت بودم شوهرم اومد تو اتاق گفت حالا یه چیزی گفته فکر کرده من اذیتم. مهم اینه که من میدونم تو خودت همه کاری میکنی. اهل سواستفاده هم نیستی. گفت من به مامانم گفتم ثواب داره مرد به زنش توی کارا کمک کنه و من خودم دلم میخواد کمک کنم. اگه نکنم هم زنم هیچی نمیگه. این حرفاش یه کم آرومم کرد. واگلی نمیدونم چجوری باهاش رفتار کنم. تمام

عاشق آن خاطراتی هستم که تصادفی از ذهنم عبور می‌کنند و باعث لبخندم میشوند 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108