شاید ربطی به مشکلت نداسته باشه ولی یه داستان قشنگی میخوام بهت بگم.یه پادشاهی به یه فقیرمیخواد کمک کنه توی یه کیسه چندسکه طلا میزاره و روش گندم میریزه میده به فقیر.فقیر خوشحل و خندون میره سمت خونه و توراه میگه خدایا گره از این مشکلم باز کن
خدایا گره ازاون مشکلم باز کن
خدایاگره از فلان مشکلم باز کن
که یهو گره ی اون کیسه بازمیشه و کل گندما میریزن رو زمین.فقیر میگه خدایاتوکه انقدادعای خداییت میشه فرق اون گره رو بااین گره نمیفهمی ؟مگه من منظورم گره کیسه بود؟؟؟کلی بد و بیراه میگه و خم میشه گندمارو جمع کنه میینه بین گندما سکه طلا هست !!!قصه رو دقیق یادم نیست فکر میکنم از اشعار مولوی هست.خیلی قشنگه و واقعا حکایت همه ماست وقتی یچیزی وفق مرادمون میست وقتی گره کیسمون باز میشه!ببخشید طولانی شد