نمیدونم چرا هر چی تاپیک میزنم خالی نمیشم مامانم عمل گردن کرده گردنش بخیه خورده نمیتونه راه بره حتی ، من خونم تهرانه مامانم اینا قم از قبل عمل گفت من میدونم مامانت نقشه داره کلا بیاد اینجا گفتم نه والااا دیروز خیلی تلاش کردم بگم بریم قم اما همش خاله هام فامیلام زنگ میزدند که بیاد خونه تووو چن روز منم دیگه خجالت مامانمو کشیدم به شوهرم پیام دادم میدونم سخته اما به خاطر من دو سه روز بیاد
زنگ زد داااااد نمیخوام بیاد برا چی بیاد خونمه بیاد ابرو ریزی میکنم میام داد میکشم بیاد میام وسایلم جمع میکنم دیگه برو دنبال شوهر باش تو با من تو حقه ای میخوای مامانت بیاد با ما زندگی کنه کم کم داری میاریش من اشکککک که تورو خدااا مامانم عمل کرده بزار ۲ ۳ روز بگذره من روم نمیشه بهش بگم نیاد ب حرمت زندگیمون به حرمت عشقمون الان از خودم بدم میاد چرا اینهمه التماس کردم فقط به خاطر مامان مریضم که نفهمه و غصه نخوره ؟میگفت نه زندگی من و تو تموم شد همینجاااا !!! من از الان آزادم میرم پیش ساسان باش هم خونه میشم پنت هاوس گرفته واییی صورت من خیس اشک بود تو بیمارستان بعد ۲۴ ساعت نخوابیدن
بهش گفتم رنگ منو دیگه نمیبینی میرم قم بعد حالا فک کن اومدم به مامانم گفتم میریم قم !!! چقدر من بدبختم
ا با مامان بنده خداااام با درد رفتیم تو جاده بعدشم پیام داد چیکار کردی بیارم زنگ زد و پیام داد چرا جواب نمیدی
بعدم هیچ خبریش نشد بیشعوووور