یه داستان نشتم دوتا دوستن یه در مخفی پیدا یکنن از خونه قدیمی پدربرگشون بعدش با کلیدی که وقتی بچه بودن داییشون بهشون داده وارد سرزمین قصه ها میشن.حالا اسمش چی بزارم
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانیدیک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید