خونه مادرشوهرم بودیم داشتیم ناهار میخوردیم جاریم هم بوو
یه دفعه گوشی جاریم زنگ خورد رفت تو اتاق یعنی بگم حدود 20 دقیقه تو اتاق داشت حرف میزد مادر شوهرمم یه ادم حسااااس
وقتی اومد مادرشوهرم پرید بهش گفت تو غلط میکنی از سر سفره بلند شدی رفتی
جاریم گفت حتما کار مهمی داشتم
که یه دفعه مادرشوهرم زد تو گوشش دیگ واویلا
جاریم زد زیر گریه از اون ور برادرشوهر رو مادر شوهرم حسااس دیگ زنش ک گریه میکرد داد زد سرش خفه شو من نمیدونستم چیکار کنم خندم گرفته بود شدید اخه تاحالا مادرشوهرمو انقد عصبی ندیده بودم خلاصه بگم
ک دیگ مادرشوهرم بزرگ فامیل بهش برخورده بود جاریم اینطوری جوابشو داذ بلند شد کفشاشو از جلو خونه ورداشت پرت کرد توی کوچه ک دیگ اونا رفتن منم داشتم مادرشوهرمو اروم میکردم اینا خلاصه بگم الان خوابیده سکته نکنه توی خواب خیلی حرص خورد بنده خدا