بالخره که میاد التماس اونموقع حالشو میگیرم.. اصلا دیوونس اولش که شوهر خواهرم برای خواستگاری اومده بود اصلا طرف رو ندیده بود میگف ازش بدم میاد اخلاقش بهم نمیخوره و این چرت و پرتا انقد رفته بود توی قیافه انقد بهش گفتم اینجوری نکن آخرش خواهرم فهمید این یه چیزیش شده ناراحت شده بود مامانمم گریه کرد آخرش گفت شما دوتا خواهر ازهم جدا میشین آخه دوقلوییم دیگه نمیتونین رفت و آمد کنین درحالیکه داداش و زنداشش همیشه خونه ما میان