از دردهایم .... از اینکه چرا من هم مثل سارا در یک خانواده ی ثروتمند و مرفه متولد نشدم ؟
چرا زیبا خلق نشدم؟
مثل سارا با صورتی سفید و لپ هایی گل انداخته و چشمانی به درشتی آهو ....
مثل فاطمه با پدری بی نهایت مهربان که همیشه نازش را میکشید ....
من از کودکی با تحقیرهای پدر و کتک هاییش و دست های سنگینش که گونه هایم را نوازش میکرد بزرگ شدم ....
با دعواهای متعدد پدر و مادر و تپش های قلب کودکانه ام ....
با حسرت سوار شدن یک دوچرخه که پدر بهم قول داده بود برایم میخرد اما هیچ وقت نخرید .....
من همیشه دختر خوبی بودم ... پدر گفته بود باید دختر خوبی باشم .... باید درس بخوانم ... باید سر به زیر باشم .... به پسر نامحرم نگاه نکنم ... نمره هایم ۲۰ باشد .... پول دانشگاه ازاد ندارد .... باید درس بخوانم .... باید خودم دانشگاه قبول شوم .... باید از مغزم استفاده کنم ....
من هنوز هم دختر خوبی هستم ...
ولی بی اعتماد به نفس ...
در استانه ی ۲۳ سالگی حتی نمیتوانم در چشمان یک پسر نگاه کنم ....
میدانی چرا ؟
چون من باید دختر خوبی باشم ....
خدایا من از دختر خوب بودن دیگر خسته ام ....
دلم کمی شیطنت میخواد ...
دلم میخواهد سرم را روی پاهای معشوقم بگذارم و به اسمان خیره شوم ....
او ...
او موهایم را نوازش کند .....
ولی .........
شاید اگر زیبا بودم ، مثل سارا بودم ،
کسی هم عاشق من میشد ....
خدایا من از تو شکایت دارم .... میشود از تو به تو شکایت کرد ؟ «:
#سرگذشت-من 🫠