منم درمورد مادرشوهر اینا نگفتم خوب بزار براد از اول بگم ماهمه مون باهم زندگی میکردم من باردار نشدم اون باردار شدبعد خیلی ازاینکه باردار شده خوشحال شدم بعد از اینکه باردارشدخونه باباش پا گشا رفت ازانجام ماه عسل رفتن مشهد سوغاتی برام باکس گرفت ازون باکس 7هزار تومانه برا همسرم از اون فلاکس دوقلوهابراخودیشون گرفته بود یکه شوداد به شوهرمن بعد دوروز نگذشت سری سفره من صبحانه عادت دارم تم مرغ میخورم اونم تخم مرغ درست کرددقیق یادم نمیاد همینجوری بام دعواکرد میگه من امروز تخم مرغ پختم شمازوریت اومده نمیدونم من برات باکس آوردم فلاکس آوردم منم گفتم پولی تخمی مرغو بابای من نمیده شوهرت کار میکنه خوردی هم فداسرم نخوردی هم ماهم وقتی رفتیم ماه عسل بهترین ساعتو برا شوهرت آوردم دوتا کهنه کنده روآوردی دلت خوشه کادو آوردی سری بدم مخاست جدا شه بمن گفت ماباهمیم نه شما بجای میر سین نهمن حالا من که هیچ شما حداقل جداشین منم هیچی نگفتم ی روز دیگه همینجوری بعد ازظهر جم کرد باشوهرش از خانه بره که ماجدا میشیم پدرشوهرم رفت پسرشو بیاره خونه نمیدونم چیشد پسرش ی سیلی زد توصورت باباش شوهرمن رفت داداشیشو بیاره باهم دعوا شون شد فک کنم مشت شوهر من وسط دعوا توصورت جاریم خورده بود رفته بهمه فامیل گفته من به شوهرم گفتم اونو بزنه شوهرمن به حرف من رفته به شکم اون زده که بچش بیفته سری این موضو هم من باهمه دعوام شد همه فامیل باهم دست یکی کردن که من جداشم اون بیاد خونه چون شوهرش 21 سالش بود منم گفتم مخاد بیاد مخاد نیاد فداسرم من هیجا نمیرم به مادرشوهرم گفتم من برم دیگه سمت ما پیدا تون نشه اونم دیگه بیخیال شد تازه جاری خانوم بعد از تصمیم فک فامیل گفته نه من نمخام برگردم مخام جدا شم منم گفتم بدرک آخرم برگشت یک ماهی باهم بودیم مادر شوهرم وسیلهاشو کامیل کرد جداشدازاون ببد نصبت بیش بی تفاوت شدم خدا شاهده هیچ وقت براش بد نخواستم هروقت ناراحت بود باهش حرف میزدم چای دم میکردم براش سرگرمش میکردم ناراحت نباشه پسرش دنیا اومد خودم براش بهترین راه روک خریدم آنوقت دختر من دنیا آمد زنوشوهر 75 هزارتومان پول خوردو داد اونم نه کادو نه چیزی همینجوری تو دامن مادر شوهرم پرت کرد وقتی بار دارشدم گفته بود ایشالله بچش بمیره الانم نه خودشو تحویل میگیرم نه بچشو قبلأ بچشو خیلی دوست داشتم