بچها سلام من اینقدر این مدت حالم بده نمیدونم واقعا چیکار کنم....من با همسایمون دوست هستم و قصدمون ازدواجه از لچگی باهم بودیم از دوران ابتدایی.الان من ۲۴ سالمه و ایشون ۲۶ میخان بیانن خواستگاری دوسال پیش تو ی شرکتی کار میکردن ولی مامانم نزاشت و ایشون از شرکت اومدن بیرون ولی خودشون حرفه سنگ کاری بلدن دوباره زنگ زدن بیان خواستگاری امروز بابام باهام حرف زد گفت فکراتو بکن ما دوتا کارمندیم نمیتونیم برسونیم چطور میخوای بری با کسی که شغل ازاد داره بنا هست ازدواج کنی اگه همون خانواده برای خواهرس همچین کسی میومد میزاشتن ازدواج کنه.به مامانم گفت میخواستی گوشی رو بدی من به مامانش فحش بدم از این حرفا...گفت فکراتو بکن اگه میتونی بسم الله.....
گفت بعدن نیا نگو مشکل داریم خونه نداریم کمک کنید ما خونه بخریم من کمک نمیکنم....بهم میگه میخوای لباسای کارگریشو یشوری....این طرر فکرا چیه...بهم کمک کنید بچها