خوب معلومه مادر شوهرت ناراحتی اعصاب داره
و خیلی از حرفا و کارها دست خودش نیست
کارت درست بود ولی بی تفاوت نباش و نگذر از این اوضاع بد
مثلا جدا زندگی کنید اگه نمیشه
مادرش رو ببره دکتر که درمان بشه تا شما رو اذیت نکنه
خلاصه منظورم اینه ساکت نشین و تحمل نکن با لحن خوب حرفت و بزن و دنبال راه حل باشید با کمک شوهرت
و یه نکته بهت میگم گرچه میدونم خیلی سخته انجامش ولی این یه روزنه امید هست که من به خیلیا توصیه کردم و معجزه شده و یا خیلی اوضاع بهتر شده ...
زنهایی که در میانسالی شوهر خودشونو از دست میدن تندخو و پرخاشگر میشن
ولی مردها منزوی تر و سکوت رو انتخاب میکنن
این دو واکنش هر دو از تنهایی و افسردگی نشات میگیره
و در مورد زنها اگه عروس هم کنارشون باشه این حس بیشتر میشه چون رابطه و محبت بین عروس و پسرش رو میبینه و نا خودآگاه دلش هوای همسرش رو میکنه ...
تا اینجا درک کردی که چرا مادر شوهرت اون حرفا رو بهت میزنه
حالا کاری که تو باید انجام بدی اینه
با لبخند نگاهش کن هر روز بلند سلام و روز بخیر بهش بگو
روزی چند بار بوسش کن و فقط لپ و صورتش
گاهی بی هوا بغلش کن محکم و بوسش کن
براش هدیه بگیر گاهی
بهش کلمات محبت آمیز بگو و صداش کن
مثلا مامان جون عشقم بیا برات چایی آوردم ...
کارهای بالا یه جور درمان روحی برای مادر شوهرت هست و اگه صبور باشی و تا چند ماه انجام بدی اثراتش رو کم کم خواهی دید ....