سعی کن با میوه سیرش کنی
کم کم عجله نکن
الهی بگردم دلم داسه همسرم تنگ شد
مثل شوهر منه همه مسخرش میکردن که تپله و شکمو ول میارزید به هزار تا مرد دیگه
چون مهربون و دست و دلباز بود
کلی عشق میکردیم باغذا خوردن
همش بیرون دنبال چیزا خوشمزه میچرخیدیم
شبا قول میدادیم شام نخوریم سحر پامیشد ساعت سه وچهار میرفت سریخچال
ولی گاهی سرزنشش میکردم بخاطر وزنش که میگم کاش نکرده بودم بیخیال همینجوری دوسش داشته باش فقط نذار بیشتر چاق بشه
امید داشته باش خیلیا بعد چند سال بچه دار میشن باعشق ادامه بده
خوشبخت باش عزیزم
نیمه پرلیوانو ببین
غم همیشه هست شادیاتو ازش یکش بیرون و لذت ببر