من پدر بزرگم سرطان داره خیلیم دوسش دارم ی ماه ک عروسی کردم
امروز زنگ زدن گفتن حالش خیلی بد
همه جمع شدن دورش اگ خدای نکرده چیزیش شد تو دلشون نمونه مامانم میخواست بره ب من گفت
منم گفتم باشه
بابام گفت من خودم ب شوهرت زنگ میزنم توام برو
بابایی من شهرستان ماشینش جلو خونه ما
بابام ب شوهرم گفته عموش میاد دنبالشون
یعنی عمو من با ماشین میبرتشون
بعد شب تو برو بیارتش
بعد شوهرم زنگ زد گفت شب بمون اونجا منم گفتم ن من نمیمونم میام خونه بیا دنبالم
بعد گفت باشه قطع کرد
بعد باز زنگ زد گفت من میرم مینونم خونه مامانم توام بخواب اونجا منم گفتم ن بیا دنبالم گفت پس میام میارمت خونه مامانم منم گفتم پس تنها برو منم میمونم اونجا
بعد یهو یادم گفت ک یعنی اون نمیخواد بیاد ب بابت بزرگ من ی سر بزنه بعد بهش گفتم یعنی تو نمیخوایی بیاییی سر بزنی زشته اخه
بعد داد زد ک ن من میرم ن تو حق داری ک بری منم گفتم میرم گفت رفتی دیگ حق نداری بیایی خونه
واقعا اینکه من گفتم توام بیا زشته انقدر فشار داشت
الانم نمیدونم چی بگم عموم تو راه داره میاد دنبالم
۳۰ بارم زنگ زدم گوشی جواب نداد
یا قطع میکنه یا گوشی روم خاموش میکنه
اگ خدایی نکرده بابا بزرگم ی چیزیش بشه من چیکار کنم
تازشم من اگ نمیموندم فقط برای این بود گشنه نمونه برای سرکارش غذا بذارم
بعدم نگفت خودم میام فرداش دنبالت گفت با بابات برگرد
دلم شکست نشستم دارم گریه میکنم نمیدونم چیکار کنم
اگ فامیل خودشم بود اینجوری میکرد