دلم گرفته خسته عم دوستان من عاشق شوهرم بودم و هستم ب سختی بهش رسیدم 14سالگی ازدواج کردم خوانوادم رازی نبودن خودم پا فشاری کردم خوانواده ی شوهرم روستا زندگی میکنن و اونموقع همسرم انزلی کار میکرد و ماهی ی بار می اومد منو میدید میرفت ب خواطر کارش من دختری بودم ک کرج زندگی میکردم رفتم روستا، منو خیلی عذیت کردن من هیچکسو نداشتم اونجا سخت بود شب اول عروسیمون من واقعا 😢 بچه بودم نتونستیم نزدیکی کنیم واقعا نتونستم تحمل کنم 😞 خواهر شوهرام گفتن بیچاره داداشم انقدر خرج کرد اخرشم هیچی ب پاک دامنییه من شک کردن میگفتن باید بری دکتر منم نخواستم بیشتر از اون بهم توهین بشه نزدیکی کردیم و کارمون تموم شد داشتم گریه میکردم گفتم حلالتون نمیکنم ک پاک دامنییه منو زیر سوال بردین 😭 خیلی بلا ها سرم اوردن خیلی حرفا بهم زدن الانم ی کینه ای ازشون دارم ک نمیتونم تو صورتشون نگا کنم حالم ازشون بهم میخوره 🤢 الان دیگه خونمون اومده تهران میریم اونجا بهم تیکه میندازه حالم از مادرشوهرم بهم میخوره بدم مییاد ازش کینه ام بزرگ شده من چیکار کنم همش ب کاراشون فک میکنم خودمو عذیت میکنم خودمو عذاب میدم دارم میترکم از حرس 😥