بهونس کل خونوادش ریختن سرم یک ماهه اومدیم روستا پیش مامان باباش گفت تا عید بمونیم منم گفتم نمیخوام بریم تهران دلم خونه تنگ شده بعدشم چند روز دیگه خواهرت میاد هی میخواد حرف بارم کنه نمیخوام ببینمش بهم تهمت زد که حاضرشه بره تهران وسایل بیاره دید دارم دفاع میکنم همشون ندافع پسرشون در اومد جلو مامان باباش گفت این مخ دیشب خورده ابجی میاد نمیخوام باشم پاشو بریم