من و همسرم ماه پیش رفتیم مسافرت پدرشم همراهمون اومد بعد ما رفتیم بازار اون شهری ک رفته بودم و پدرش عجله کردن و نزاشتن اون چیزی ک نیاز داشتمو بگیرم قرار شده عصرش با همسرم تنها بریم اونو بگیریم و بریم لب دریا ما اومدیم سوار ماشین شیم پدرشوهرم زودتر از ما سوار شد و گفت منم میام
شوهرمم اعصابش خورد شد و ناراحت بود و منو نبرد بازار و یکم رفتیم لب دریا شوهرمکز کرد ی گوشه و نشست وقتی بر میگشتیم ب باباش گفت ک اگه صب دندون رو جیگر میزاشتی من حالا غر غر اینو نمیشنیدم
هستین تا ادامشم بگم