من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
یادمه پارسال این موقع ها کاسبی خراب بود و بعضی وقتا میرفتم اسنپ یه روز یه دختره به مقصد بالای پارک ساعی سوار ماشین شد و انقدر ترافیک بود بجا بهشتی انداختم آژانتین و از کوچه پس کوچه میانبر زدم دختره گوشی و گذاشت دم گوشش گفت مامان به داداشی بگو من اسپره فلفل و چاقوش رو برداشتما😁🤣پشت اکثر عکسها از میز غذا، یک نفری روبرو نشسته که مث سگ گشنه است و منتظره😂این سرما خوردگیا که دماغت کیپ میشه، نه می تونی بکشی بالا نه می تونی بکشی پایین، بعد دستم می کنی تو دماغ تا پیشونی می بری توش هیچی گیر نمیاد. اینا سرماخوردگی نیست اینا سرطانه🤣🤣🤣آدم باید به بچهش علاوه بر "نه" گفتنجنبه "نه" شنیدن هم یاد بدهمثلاً من بلد اگه یاد بگیری چیزیرو که قطعی نشده به کسی نگی، پنجاه درصدِ مشکلاتت حل میشه،اگه موفقیتت هم جار نزنی و واسه هیچی از قبل ذوق نکنی، بقیه مشکلاتت.🫡