سلام
چند ساله ازدواج کردم.
از همون روز اول فهمیدم اخلاق شوهرم بد.
به خاطر پر شدن صفحه شناسنامه و خیلی چیزهای دیگه مجبور شدم تحمل کنم و امیدوار بودم عوض بشه اما نشد.
خانواده اش از خودش بدتر و غیرقابل تحمل ترند.
راستش از ترس بالارفتن سن و اینکه تنها خواستگارم همین بود باهاش ازدواج کردم.
و هم به دلیل اینکه از شر والدینم راحت بشم.
خیلی خونه پدری اذیت شدم خیلی.
حتی از کودکی امتجربه تلخ تجاوز دارم.
ی نامزد هم قبلش داشتم از هم جدا شدیم و مقصر کاملا مادر و پدرم بودند.
کلا آدم تنهایی ام و هیچ امیدی به کسی ندارم.نمیدونم باید چکار کنم.
البته تنهایی رو دوست دارم اما از طلاق می ترسم.
چونکه نمیدونم مهریه بهم میدن یا نمیدن.آخه خیلی خانم ها میگن مهریه سخت گرفتند و..
بعدشم فرضا مهریه گرفتم کار ندارم تحصیلاتم دیپلمه،خرج مایحتاج زندگی از کجا بیارم.
سوما از تنهایی در شب می ترسم.
چهارما.از بابام می ترسم خیلی عصبی و دوست ندارم برگردم پیش شون.به خاطر همین بابا مامان روانی فرار کردم ازدواج کردم.