بین خونواده شوهر افتادم سرزبونا برا روز مادر همه جمع شدن شوهرم گفت میخواستی بری بغل مرداشون چرا انقد قهقه میزنی اصلا چیز خنده داریم نبودا خودم از خاطرات مسخرم میگم و بلند بلند میخندم . جاری و زنا ی خونواده هم نه با اونا برعکس عین سنگ ساکت مثل ادمای قد با مردا مثل کولیا..
نمیدونم چیکار کنم هر جمعی ک میرم تا 6ماه افسردم بعدش ابرویی برام نمونده
30 سالبیشتر سن دارم