عزیزم
منم تاحدودی شرایط توروداشتم
بعد عروسیم مادرشوهرم تصادف خیلی خیلی بدی کرد
جاریام میومدن دوروز وایمستادن کاراشونو میکردن
منم چون باهاشون میشستم باید هرروز هرروز میرفتم کمک میکردم
هیچ وقتم زحمتام به چشمشون نمیومد
همش مهمون میومد ومن پذیرایی
همش درحال ظرف شستن وآبمیوه گرفتن بودم
جاریام فقط غذا درس میکردن
ولی ازبس غر زدم خودمو پیش شوهرم خراب کردم
الان که چندسال از زندگیم میگذره همش باخودم میگم کاش برمیگشتم به اون موقع و با دل وجون کمک میکردم و به شوهرم غر نمیزدم
فوقش یه ماه بود دیگه
خودمو پیش شوهرم خراب کردم و اون اعتمادش ازبین رفت
هرکسی پشت سرم حرف میزد شوهرم باور میکرد
ازبس خودم خودمو بد جلوه دادم
تو اشتباه منو نکن
بگذر
فقط بیخیال باش وبگو باشه در راه خدا
به خودت بگو من مادرشوهرمو واگذارش میکنم به خدا
بگو الان بخاطر ثوابش که پرستاری مریض خیلی ثواب داره این کارو میکنم