خانما داشتیم شام میخوردیم..باپدرشوهرم اینا تو ی خونه ایم خواهرشوهرمم زایمان کرده۲۳روزه همینجاس بعد حلواشکری میخورد خواهرشوهرم منم پیشش چندتا لقمه خوردم بعدخواهرشوهرم گف من دیگ نمیخورم میخوام بردارمش گفتم بزار من میخورم گف من چن روز دیگ اینجام پس چی بخورم درشو بست برداشت گذاشتش تو یخچال عمه شوهرمم بود..خیلی خجالت کشیدم..خاک تو سر شوهرم ک عرضه یه خونه جدانداره ک واسه ی حلوا بخواد اینجوری کنه..بعدم گف حالا نری پیش داداشم حرومزادگی کنی من شوخی کردم