من 18ساله بودم بایه بچه شوهرم منو گذاشت رفت شهر دیگه خونه باباش اینا تو اون شهر غریب بودم خونه بغلمون ارازل و اوباش بودن بعد که اومد با دختر داییش شبای جمعه اسمس عاشقانه میفرستاد به دختر خالش چشمک میزد به زنای تو خیابون لبخند میزد منم خواستم بایکی درد و دل کنم ولی متاسفانه اون منظور دیگه ای برداشت وقتی فهمیدم دمش و قیچی کردم اونم کشیک کشیده بود شوهرم ازخونه که رفته بود بیرون از دیوتر پرید تو خونه فقط خداوند معجزه کرد من قبلش شوهرم دره داخل و قفل کرده بود من باصدای افتادن چیزی بیدارشدم وقتی اونو دیدم وحشتکردم خواهش کردم بره نرفت شیشه رو شکست ولی نرده داشت منم زنگ زدم شوهرم گفتم بیاد تا وقتی اومد من صد هزار بار مردم و زنده شدم شوهرم زدش بردنش کلانتری اونجا خدارو شکر که به خیر گذشت و چیزی نبود ازاونجا فهمیدم با مرد جماعت نمیشه مشورت کرد یادردودل کرد همه ازاونور بوم میوفتن الان بعد 13سال هنوزم خودم و نمیبخشم تا دیگه تکرار نکنم ولی از خداوند همیشه میخوام از گناهم بگذره از شوهرمم نمیگذرم هیچ موقع اون باعث شد اما الان یاد گرفتم چه طوری با مردا برخورد کنم دروغ چرا بازم منظور بر میدارن اما یاد گرفتم همون لحظه بفهمونم غیر مستقیم داری میری توباقالیا😜😜😜