ذیشب ساعت ۱۰ در زدن فک کردم مامانمه اخه این ساعت از سرکار میرسه دیدم دوتا مردن با گل و شیرینی حالا خوبه قبل اومدن مامانم خونه رو جمع میکنم همیشه رفتم به بابام بگم گف مهمونن سلام و حال احوال و اینا گلم دادن به من منم عین ماست وایسادم نمدونم چیکارکنم رو مبلارو ورداشتم و اینا مامانم اومد مامانم از من بدتر خشکش زده بود منو انداختن تو اشپزخونه چایی درست کنم خودشونم رفتن حرف بزنن تو اتاق بعدم که اومدن بیرون مامانم نیشش تا کجا باز
گفت اومدن خواستگاری شاخ دراوردم بعد دیدم داره میگه پسرخوبیه دانشجو پزشکیه خونه داره دیگه بابام نذاش بگه گفت بیایید
حالا من نمیدنم چرا به من نگفتن من تا اخر با چادر گل گلی اونجا بودم صورتمم یه اب نزده بودم تازه میخواسم مامانم اومد بعد شام برم حموم ینی چرکم بودم
بازم اینا به کنار مامانم کلا با ازدواج زود مخالف بود شدییییید من یه جوری از پسره تعریف میکرد که من شاخ دراوردم
هیچی به خودم اومدم گفتن برید اتاق صحبت هاتونو بکنید حالا اتاقا یکیش همسایه بغلی تعمیر داره میکنه خونشو زده بود لوله شکونده بودم دیوارش در عرض چن ساعت یه نم گنده روش ظاهر شد اون یکی اناقم کتابای من پهنه داشتم درس میخوندم ناچار رفتیم همون اتاق
حالا من هی میگم من نمیدونستم قراره تشریف بیارید و اصلا اماده نبودم و اینا بعد میگه توقعاتتو بگوبزنم لهش کنم میگم فک نکردم پووووووف
بعد خودش گفته پدرش تو بچگی فوت شده مادرشم دوماه پیش کرونا گرفته فوت شده گفتم پس اون اقا؟ گفت عمومه
بعد گفت خونه بش رسیده تک فرزنده و الان هیچ کسو نداره خانواده منظورمه دانشجوی پزشکیه تهرانه گفت اگه نتونم خونه اینجارو بفروشم و اونجا خونه بگیرم انتقالی میگیرم به شهرخودمون
هردومون قم زندگی میکنیم اما اون از وقتی تهران قبول شده خابگاه اونجا میمونه
میگه الان که دانشجوعم اما سر برقکاریم میرم
گف چقد میگیره خوبه اما واسه یه زندگی دونفره نابوده از یه طرفم دانشجوی پزشکیه نمیخواسم ردش کنم تازه با خودم گفتم اگه قبول کنم خانواده سوهر ندارم اصلا بازم تنهایی
اومدیم که بیرون واقعا از این که نمیدونستم چه جوابی بابد بدم ساکت موندم اونام فک کردن موافقم یه صیغه خوندن که محرم باشیم تا اگه به مشکلی بر نخوردیم زودی غقد کنیم