تاپیکتون رو خونده بودم .شرایط شمام مثل شرایط من بود بااین تفاوت ک شما۱سال وخورده ای عاشق بودین ما هفت سال
کل شهر آوازه عشقمونو میدونستن.مامانم بشدت مخالف بود و تنها دلیلش این بود خانوادش یه ما نمیخوره (درصورتیکه بااون چه تصور میکرد زمین تا آسمون فرق داشت) و دلیل دیگشم اینه ک کورد بودن و ما ترک
روزهای سختی رو گذروندیم.چ شبا ک با گریه تا صبح نخوابیدم زیر پتو هق هق میزدم .اما مامانم مریض بود نمیتونستم چیزی بگم ک مبادا از دستش بدم.اون آقا هرررچی واسطه بود فرستاد از امام جماعت محل بگیر تااا داییای خودم که راضی بودن همه
برام خواستگار اومد بهش گفتم گف برو خوشبخت بشی من خسته شدم واقعا هم خسته شده بود همه زورشو زده بود.مامانش هر دوهفته میومد خونمون واسه راضی کردن مامانم..اما نمی شد .
تا پای خرید عقد پیش رفتم با خواستکارم اما دلم طاقت نیورد تصمیم گرفتم مجرد بمونم تا اینکه یکی دیگه رو بدبخت کنم
منم خسته شده بودم..مامانم ب حدی تنفر داشت ازش ک وقتی میرفت بیرون درو رو من قفل میکرد .شماسناممو قایم کردن بود .اونم کی من؟منیکه خداشاهده تو اون ۷سال دوبار حضوری دیدمش اونقد میترسیدم ک پنج دقه هم طول نکشید..عشق دوران مدرسم بود مگه میتونستم فراموشش کنم .داشتم جون میدادم
دوتامون دیگه نایی واسه تلاش نداشتیم .اون پیر شدتو اوج جوونی شکسته شد
مامانم رفت مشهد واسه مریضیش حرم امام رضا پیش مشاور حرم رف .اونا بهش گفته بودن اونا همو میخان بذار بهم برسن.(شرایط اون آقا هم عالی بود اما ب خودش نگفته بودم بخاطر خانوادت نمیخوانت.نمیخاستم خورد بشه .میگفتم نمیدونم دلیلش چیه.اونم آتیش گرفته بود ک بهم بگید دلیلشو شاید دیگه ول کردم اصاا)
سه سال پیش پاییز بود یهو مامانم زنگ زد داییم گف بگو بیام امشب ساعت ۸
من هنگ بودم.باهام حرف نمیزد....
اومدن و همه چی تموم شد و شد همه زندگیم الان کنارمه
از لطف خدا ناامید نشو برادر من.ما هفت سال جنگیدیم .جنگی که تهش هیچی نداشت از نظر ما ..اما الان مامانم همسرمو از من بیشتر دوست داره
دعا میکنم برات بهترینا برات رقم بخوره ولی کوتاه نیا .واسطه بفرس هر کاااار لازمه بکن
اما اگه اون خانوم دیگه جوابتو نمیده بدون بیخیال شده.من بیخیال نمیشدم .التماسش میکردم قوی باشه و ناامید نشه من درستش میکنم.نمیتونستم درستش کنم اما نمیذاشتم دلش بشکنه