،سلام
یه خاطره ازسوتی های فامیلمون میخوام تعریف کنم خیلی خنده داره😂😂😂
این فامیل عزیزمون تعریف میکرد که چهارتادختر هاش وقتی کوچیک بودن با خودم می بردم حموم عمومی زنونه .
میگه یه روز که ازحموم آوردمشون فرداش غذادرست کردم که ناهار بریم باغ همه چی آماده راهی باغ شدیم وقتی رسیدیم ناهارمونو خوردیم دخترا گفتن ما میریم خاله بازی کنیم میگه اینا رفتن منم خوابمبرد بعدیه ساعت بیدار شدم چایی درست کردم هرچقدراین دخترا. روصداکردم
جواب ندادن نگران شدم رفتمدنبالشون دیدم هرچهارتاشون لخت شدن ایستادن زیرآفتاب. عصبانی رفتم جلو 😡😡😡😡
دیدم گل درست کردن مالیدن زیربغل ولای پاشون واستادن خشک بشه 😱😱😱😱دادزدم سرشون این چه کاریه باخنده میگفتن خوب خانمها تو حموم ازاینا مالیده بودن ماهم دوستداشتیمبمالییم 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂میگفت نمیدونستم گریه کنم یا بخندم به باد کتک گرفتمشون آوردم خونه دیگه هیچ وقت نبردم حموم بیرون توخونه آب گرم میکردم حمومشون میکردم