بچه که بودم ۹سالم بود اون ۱۷ ساله
اومدن خونمون من بند کفشش به هم گره زدم انقدر گره زدم که باز نشه شب که میخواستن برن هر کاری کرد نتونست بند کفشش باز کنه همه داشتن به من نگاه میکردن تابلو بود کار منه
منم سرم انداخته بودم پایین می خندیدم
اونم متوجه شد کار منه کفشش رو ول کرد گذاشت دنبالم منم فرار کردم همین جور که می دویدم خوردم زمین دستم زخم شد با یه طرف صورتم بهش گفتم ببین صورتم چی شد اگه بزرگ شدم شوهر گیرم نیومد چی
اونم یه چشمک زد و گفت ناراحت نباش بَلا خودم میگیرمت
تو جمع های فامیلی کلان یه جوری نگاهم میکرد همیشه نگاه هاشو حس میکردم خیلی دوست داشتم بهش نزدیک شم ولی فقط اذیتش میکردم تا جایی که وقتی منو تو مهمونی میدید میگفت بزار با خیال راحت بشینم وقتی هم میخواست بره سربازی ۱۳ سالم بود بهش گفتم زود برگرد گفت واسه چی مگه دوسم داری سرخ شدم خیلی هیجان داشتم گفتم فقط میخوام اذیتت کنم ولی دلم میخواست بگم اره خجالت می کشیدم
بعد از سربازی میخواستن براش زن بگیرن گفته بود من یه نفر رو میخوام ولی الان وقتش نیست چون هنوز بچه هست همه منظورش فهمیده بودن
و امسال اومدن خواستگاری و منم باهاش نامزد شدم
شب نامزدی بهم گفت بَلا دیدی گفتم خودم میگیرمت