سلام
دیگه خسته شدم از اینکه هر وقت که میخوام با نامزدم برم بیرون باید کلی التماس بابا و مامانم رو کنم تا اجازه بدند . نامزدم فقط جمعه ها خونست و فقط جمعه ها میتونیم که همدیگه رو ببینیم . امروز تصمیم گرفتم که بدون اجازه خانواده ام و جور کردن بهانه اینکه با دوستام میخوام برم بیرون ، با نامزدم هماهنگ کردم و اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون .
جای شما خالی رفتیم پیتزا خوردیم ، تا حالا تنهایی با هم غذا نخورده بودیم خیلی چسبید .
بعد رفتیم میدان امام اصفهان ، میخواست که همه چیز برام بخره ، چادر ، کیف ، کفش و....بهش گفتم که خانواده ام خبر ندارند که با هم اومدیم بیرون و اگه خرید کنیم ، بخوام ببرمشون خونه مشکل میشه و میفهمند .
خیلی جا خورد و ناراحت شد و گفت که اینجوری اگر که مامان و بابات متوجه بشند آبروی من میره و نسبت به من کدورت پیدا میکنند ، این کار چی بود که کردی دختر ، اما بعدش خندید و دیگه چیزی به روی خودش نیاورد .
عزیزم نامزدم چهره اش و رفتار و کردارش دقیقا مثل شهداست که توی فیلم ها دیدم ، اینقدر چهره اش نورانی و مظلومه ، اینقدر چشم و دل پاکه و همیشه یک لبخند قشنگی روی لبهاشه که خیلی بهم آرامش میده ، آرامشی که فقط وقتی کنار نامزدمم میتونم تجربه اش کنم و داشته باشمش .